متولد ۱۳۶۷ | تهران
نویسنده و روزنامهنگار و کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی
او در نشریات دنیای تصویر، فیلمنگار و ۲۴ سابقه فعالیت مستمر دارد و پیش از این، در کافهسینما، ماهنامه فیلم، روزنامه تهران امروز، روزنامه هفت صبح و... نوشته است.
بعضی از فیلمها برای ماندگار شدن نه نیاز به حاشیهسازی دارند و نه فروش بالا. آنها بهشکلی تدریجی و روی دوش تحسینهای همهجانبه منتقدان و مخاطبان خاص رشد و جایگاه خود را در تاریخ سینما تثبیت میکنند. نیاز (علیرضا داودنژاد) یکی از این فیلمها بود؛ فیلمی بدون ستاره و بدون فرازونشیب متعارفِ داستانی که از همان روز اول هم اثری مناسب مخاطب عام بهنظر نمیرسید. داودنژاد هنگام ساخت نیاز چیزی حدود ۲ دهه فیلمنامهنویسی و کارگردانی در سطح اول سینمای ایران را تجربه کرده بود و فیلمساز باتجربهای بهشمار میرفت. با این وجود، کارنامه او پر از فرازونشیب بود. آثاری که او پس از انقلاب ساخت کمتر با استقبال منتقدان روبهرو شده بودند و نیاز، اولین فیلم داودنژاد بعد از یک دوری خودخواسته و ۴-۵ ساله (پس از ساخت فیلم بیپناه) از کارگردانی بود. حاصل کار، یکی از تحسینشدهترین آثار داودنژاد بود.
سال ۱۳۷۰ برای داودنژاد یک سال جادویی بهشمار میرفت. در آن سال فیلم عروس (بهروز افخمی) با فیلمنامهای که داودنژاد و افخمی بهطور مشترک نوشته بودند، به پرفروشترین فیلم سال تبدیل شد. در اواخر سال هم نمایش نیاز در جشنواره فیلم فجر موجی از ستایشها را برای داودنژاد به ارمغان آورد تا این فیلمساز کارکشته بتواند یک بار دیگر خود را به اهالی سینما اثبات کند.
چه فیلمهای فریدون جیرانی را دوست داشته باشیم و چه نه، نمیتوانیم انکار کنیم که او فیلمساز بسیار شجاعی است. تلاش جیرانی برای ورود به عرصههایی کمتر آزمودهشده در سینمای ایران و علاقهاش به استفاده از الگوهایی رادیکال و ایدههایی غیرمنتظره، باعث شده تا جیرانی به یکی از فیلمسازان ویژه سینمای ایران تبدیل شود. این جسارت باعث شده تا در سینمای جیرانی با فرازونشیبهای فراوانی روبهرو باشیم. ایدههای خاص او گاه جواب دادهاند و در بسیاری از موارد، نه. اما سینمای او، حتی در بدترین آثارش، کنجکاویبرانگیز بوده و جدا از الگوهای محافظهکار سینمای ایران میایستد.
رسول صدرعاملی که از همان ابتدای کار فیلمسازی تواناییهای خود را ثابت کرده بود، با استفاده از فضای باز پیشآمده پس از دوم خرداد ۷۶، دوره تازهای از فعالیت خود را آغاز کرد. دختری با کفشهای کتانی (۱۳۷۸) روایتی از دختری نوجوان بود که در دل شهر بهدنبال هویت خود میگشت. فیلم با استقبال منتقدان روبهرو شد و بازتابی بود از فضای تازهای که در آن میشد بهشکلی صریحتر از گذشته به دغدغهها و مشکلات اجتماعی پرداخت. با این وجود من، ترانه، پانزده سال دارم – دومین فیلم از سهگانه صدرعاملی در مورد دختران نوجوان – به نقطه عطف کارنامه این فیلمساز باتجربه تبدیل شد. من، ترانه… چند پله جلوتر از دختری… قرار گرفت و تحسین تقریبا یکپارچه منتقدان را به دست آورد.
تا میانههای دهه 90، وضع به همان منوال سالهای پایانی دهه 80 بود و بحران مخاطب بهشکلی فاحش در سینمای ایران خودنمایی میکرد. اما از سال 95 با رشد قابل ملاحظهای در تعداد تماشاگران روبهرو میشویم (هر چند این آمار هم بههیچوجه قابلمقایسه با آمار دهه 60 و اوایل دهه 70 نیست). این فراز و فرود از اهمیت اکران نوروز کم نکرد. تا سال 1398 چنین شرایطی بر سینمای حکمفرما بود تا اینکه شیوع ویروس کرونا همهچیز را به هم ریخت و سینمای ایران وارد یکی از بحرانیترین دورههایش شد. مواردی چون سردرگمی مدیران سینمایی و تغییرات مداوم در تصمیمگیریها، بازگشایی و تعطیلی چندباره سالنهای سینما، روند کند واکسیناسیون و عدم استفاده مناسب از امکان نمایش آنلاین در کنار وضعیت پیچیده تولید (که باعث شده روند ساخت فیلم علیرغم تعطیلی سینما بهشکل تقریباً مستمر در این دو سال ادامه داشته باشد)، وضعیت سینمای ایران را کماکان در ابهام حفظ کرده است. با انبوهی از فیلمهای اکراننشده روبهروییم که مشخص نیست (با توجه به ظرفیت سینمای ایران) چگونه قرار است بهشکلی منصفانه به نمایش عمومی درآیند. در یکی – دو سال اخیر، دستاندرکاران تعدادی از فیلمهای مهم – فیلمهایی که بهنظر میرسید بهشدت برای نمایش در ایام نوروز مناسب بودند – از اکران فیلم خود در ایام نوروز سر باز زدهاند. در چنین شرایطی، بعید است تبعات کرونا به این زودیها دست از سینمای ایران بردارد.
سقوط آزاد اقتصادی سینمای ایران در دهه 80 هم ادامه یافت. تعداد مخاطبان سالیانه سینمای ایران که در انتهای دهه 60 به بیش از 80 میلیون رسیده بود، در انتهای دهه 80 به 10 میلیون نفر کاهش یافت. با در نظر گرفتن اینکه جمعیت ایران در این دو دهه حدود 20 میلیون نفر افزایش یافته بود، این سقوط شدید نشاندهنده ازدسترفتن جایگاه سینمای ایران نزد بخش وسیعی از مخاطبان بود. در چنین شرایطی، تصمیمگیرندگان سینمای ایران با اتخاذ تصمیماتی که عمدتاً در راستای افزایش انحصار بود، به این روند سرعت بخشیدند. نمونه چنین تصمیماتی را میتوانیم در مورد اکران فیلمهای خارجی در سالنهای سینما مشاهده کنیم.
دهه 1370، آغاز افول اقتصادی سینمای ایران بود. بعد از فروش – در مقیاس ایران – شگفتانگیز بیش از 81 میلیون قطعه بلیت در سال 1369، از سال 1370 با کاهش تقریباً مستمر آمار مخاطبان سینمای ایران روبهروییم؛ آماری که در انتهای دهه 70 به حدود 30 میلیون قطعه بلیت در سال رسید. اکران نوروزی هم در این دهه – بهخصوص در نیمه اول این دهه – تاریکترین وضعیتش را سپری کرد.
اکران نوروزی تا پیش از پیروزی انقلاب معنای ویژهای داشت و زمانی بود برای نمایش فیلمهایی سرگرمکننده تا خانوادهها بتوانند اوقات مفرحی را در سینما سپری کنند. اما شرایط بعد از پیروزی انقلاب تغییر کرد. تا قبل از سال 1363، اکران نوروزی عملاٌ بیاهمیت (اگر نگوییم بیمعنا) بود. از سویی، وضعیت نامشخص کشور، آغاز جنگ تحمیلی و نبود قوانین مشخص باعث شده بود تا بحثی همچون مدیریت نمایش نوروزی اولویت هیچ مدیری نباشد. از طرف دیگر اساساً تعداد و تنوع محصولات جدید آنقدر زیاد نبود که بتوان بستههایی را برای نمایش در دورههای مختلف سال تهیه کرد. بهعنوان مثال اولین فیلمی که بهعنوان یک محصول جدید در سال 1362 روی پرده رفت، فیلم تاریخی سفیر (فریبرز صالح) بود که از 27 اسفند 1363 اکران شد و هرچند در نهایت به فروش بالایی دست یافت و پرفروشترین فیلم جدید اکرانشده در سال 62 لقب گرفت اما، با توجه به فضای خشک و جدیاش، نسبتی با ایام نوروز نداشت. از آن زمان تا 25 فروردین 1362، هیچ فیلم جدیدی به نمایش در نیامد. در این دوره، بخش عمدهای از ظرفیت سالنهای سینما به نمایش چندباره فیلمهای قدیمی اختصاص داشت.
تاریخ سینما عموماً با ستارههایش مهربان است. کافی است یک حضور بهیادماندنی در کارنامه داشته باشید تا سینمادوستان هرگز شما را فراموش نکنند. زمان میگذرد و سلیقهها تغییر میکند اما ارزش یک خاطرهسازی سینمایی هیچگاه از بین نمیرود. بهروز وثوقی نه یک خاطره، بلکه خاطرات فراوانی برای تمام علاقهمندان ایرانی سینما ساخته است. شاید او تنها ستاره مرد سینمای قبل از انقلاب بود که به یک اندازه توانست نظر مثبت عامه تماشاگران و مخاطبان تخصصی را جلب کند.
تاریخ هنر، پر است از هنرمندانی که در زمان حیات خود بهاندازه شایستگیشان قدر ندیدند و پس از مرگ بود که به جایگاه شایستهای دست یافتند. اما شاید کمتر فیلمسازی در تاریخ سینمای ایران بهاندازه زندهیاد علی حاتمی با چنین شرایطی مواجه شده باشد. این سوءتفاهمها، بهخصوص بهواسطه جنس ویژه دلبستگی حاتمی به تاریخ بهوجود میآمدند. روایت شخصی حاتمی از تاریخ معاصر، پسوپیش کردن و در مواردی تحریف وقایع برای رسیدن به مفاهیم و احساساتی خاص، از جمله مواردی بودند که در زمان حیات او انتقادات زیادی را برانگیختند. برخی از افرادی که در زمان حیات حاتمی از آثار او انتقاد میکردند، در ادامه به طرفداران سینمای ویژه حاتمی تبدیل شدند.