بازگشت موفقیتآمیز آقا رضا
میرکریمی که این بار قصهای مینیمال را انتخاب کرده است و با استفاده از بازی خوب بهداد و بازیهای بهشدت درخشان دو کودک اصلی، توانسته به خوبی حفرههای خالی میان یک رابطه پدر-فرزندی را نمایان کند و آرامآرام، مسیر درستی برای نمایش این خانواده مصیبتزده بیابد. بهداد، شاید در بهترین بازی سینماییاش، بالاخره کنترل در اجرا را چاشنی کارش کرده و حاصل آن، شده مردی درهمشکسته و شرمنده که غرورش مانع نمایش پشیمانی از اشتباهات گذشتهاش میشود. نقشی پیچیده که به کمک فیلمنامه محسن قرایی و محمد داوودی قوام گرفته است و ضدقهرمان میرکریمی را، حتی بهتر از «خیلی دور، خیلی نزدیک»، به کاتارسیسی خالی از شعار میرساند. دقت فیلمنامه در نشان دادن جزییات شخصیتها و طی کردن آرک درست داستانی (آن هم مناسب با ژانری مثل فیلم جادهای)، ستودنی است و فاصله گرفتن میرکریمی از عناصر ملودرامی که در قصه کلی فیلم شاید حتی بیشازحد گلدرشت به نظر بیایند فضایی بهشدت رئال و ملموس به اثر بخشیده و کاراکترها و سفر درونیشان را جزوی از بستر اساسی داستان کرده است. درواقع، فیلم «قصر شیرین» آنقدر خوب و در نقاط درست مکث میکند و ریتمش را میگیرد تا حرفی که عملا زده نمیشود را به تماشاگر حالی کند که ما بیشتر از اینکه درگیر ذات دیالوگها و اصل اتفاقات پیش رویمان باشیم، خوانشی متناسب از زیرمتن میکنیم و درنتیجه، درگیر فضایی احساسی میشویم که اصلا حرفی از آن به میان نمیآید. اوج این اتفاق، در سکانس پایانی است که توضیحش طبیعتا لذت تماشا را کم خواهد کرد و از آن گذر میکنیم.

توجه میرکریمی به عناصر فضا و اصل سفر در فیلمش ستودنی است؛ او بهقصد آنقدر فضا را مینیمال و کاراکترهای حاشیهای را کم و بی تاثیر کرده که تمامی توجه تماشاگر به حس و حال راندن و روابط پدر-فرزندی جلب شود. ماشین بهعنوان پرتکرارترین المان حاضر در تصویر (حتی بیشتر از سه شخصیت اصلی)، اتمسفری از نزدیکی و درعینحال حفرهای که حاصل فقدان هر سه عضو این خانواده کوچک است را به خوبی بیان میکند و خود ذات سفر نهتنها در زیرمتن اثر (بهعنوان استعارهای از تحول)، بلکه در رشد و روابط کاراکترها حضور دارد؛ مثالش توجه علی به نحوه رانندگی پدر، بین خطوط نراندن او و صحنه زدن بنزین است.
در این میان، از فیلمبرداری درخشان مرتضی هدایی هم نباید گذشت که بدون خودنمایی مرسوم این روزهای سینمای کمی جدیتر ایران، بافتی از تصویر را میرساند که ترکیبی است بین نوستالژی و فقدان. رنگهای زرد و نارنجی جاده در کنار سبزهای کمرنگی که هرازگاهی دوربین هدایی سراغشان میرود، فضایی شاعرانه و درعینحال رئال میسازند تا حس و حال کلی فیلم به جان تماشاگر نفوذ کند و درعینحال حاوی این نکته هستند که مایِ بیننده درواقع قرار نیست با پدر همذات پنداری کنیم؛ درواقع این بیشتر قصه بازیابی پدر برای بچههاست.
مشخص است که میرکریمی نیمنگاهی به فیلم «بازگشت»، شاهکار درخشان زویاگنیتسف داشته است ولی موفق شده اثری را ارائه دهد که امضای او را بر سرتاپایش دارد. تلاش او برای دور شدن از فضای شهری، بهخصوص تهران (که این روزها همه آثار سینمایی ما را در برگرفته)، ستودنی است و حاصل کارش هم یکی از ماندنیهای سینمای ایران.



















دیدگاهها (3)
درود,شاید خود اثر,یک اثر رئال و مینیمالیستی باشد,اما تصویر ارائه شده از شیرین قصه,که فیلم سفری است از خانه ی بیغوله مانندش تا قصرش ,بسیار غیر واقعی و دور از ذهن می آید,زنی که در راه ایده ها و آرمان ها و ارزشهایش همه چیز خود,حتی شوهر,فرزندان و قلب خود را میبخشد و روحیه امیدواری خود را حفظ میکند.شیرین در تمام طول جاده در تار و پود فرزندان,در قلب و غیرت جلال,در رنگ ماشین و خرت و پرت های درون آن,در ذهن خانم رقیب,در گلخانه,حضور دارد ,زنی ارزش مدار,مهربان,امیدوار ,قانون گرا و مادری خوب که در نقش همسری نیز کوتاهی نکرده و رضا و همه کس همسر بوده و حتی درخواست اخرینش برای دیدن همسر ,توصیه به اهدای قلبش بوده است ,,,,آیا جا گرفتن چنین انسان فرا انسانی,به یک اثر میتواند رنگ و بوی رئال ببخشد؟شیرینی که با نبودنش ,طی آن سفر جاده ای با حرکت ماشین گویی مانند یک دومینو تمام حیات پشت سر ماشین خراب میشود,خراب میشود تا برسد به قصرش.وحالا او نیست تا مرهم درماندگی کودکانش شود….
با این گفته نقد ،که فیلم خارج از تهران هست موافقم ، کلیت سینمای ما کلیشه ای شده ، محیط ها ثابت ، ما از هنر سینما به صنعت سینما مبدل شده ایم ، همه یکجور فکر میکنیم یکجور محیط فیلم میبینیم یک ژانر یک سبک ، مثل کارخانه ای که خط تولیدش یک محصول میزند ، در حالیکه ذات هنر《 تفاوت 》 هست ، یک هنرمند هر چقدر هم بخواد باز نمیتونه اثر مشابه قبلش تولید کنه هر اثر متمایز میشه از برخی جهات ، اما در مورد بدبخت نشان دادن ، نشان دادن رئالیستی خوب هست اما گاهی اوقات اغراق میشود ، مثلا شخصیت زن از خود گذشته و … سینمای ما بدبختی و اغراق در ان را دوست دارد ، کاش کمی تعادل در ان بود .
عنوان: زنی که مرده بهزاد بقائی تحلیل روانشناختی و نمادین شخصیت مرد گلخانهای در فیلم “قصر شیرین” فیلم “قصر شیرین” ساختهی رضا میرکریمی، یکی از آن فیلمهاییست که با سکوت، غیبت و ابهام، مفاهیمی عمیق را در دل روایت خود پنهان کرده است. شخصیتهایی در مسیر، با زخمهایی قدیمی، و در جستجوی چیزی گمشده. در این میان، شخصیتی که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته، اما نقش مهمی در گرههای معنایی فیلم دارد، مرد گلخانهایست؛ شخصیتی آرام، مؤدب، اما در عین حال چندلایه و مبهم. یکی از جملات کلیدی این شخصیت ـ «خودش به من پیام میداد، خودش مشکل داشت!» ـ ذهن مخاطب را بهسوی یک احتمال پررنگ سوق میدهد: آیا بین او و “شیرین”، زن غایب فیلم، رابطهای فراتر از آشنایی عادی وجود داشته؟ این فرضیه با رفتار خشن جلال، شوهر شیرین (با بازی حامد بهداد) نسبت به مرد گلخانهای، قوت میگیرد. جلال، مردی خشمگین و سرکوبشده، ناگهان او را میزند؛ ضربهای که میتواند نشانهی حسادت، احساس تهدید، یا حتی تحقیر شخصی باشد. اما این فقط یک لایهی سطحی از ماجراست. اگر عمیقتر نگاه کنیم، مرد گلخانهای با وجود ظاهر آرامش، چهرهای دیگر دارد: او نیز مانند جلال، مردیست رشدنیافته، بیهویت، و درگیر با زنی که معنای زندگیاش را تعریف میکرد. جملهی پرمعنای که “شیرین گلخانهاش را راه انداخته”، بهدرستی نشان میدهد که این مرد، بدون شیرین، راکد، بیریشه، و بلاتکلیف است. او حتی با گلها نیز بیارتباط به نظر میرسد؛ گویی شیرین، تنها واسطهی او با زندگی و معنا بوده است. در این نگاه، مرد گلخانهای نه رقیب جلال، بلکه همزاد روانی اوست؛ دو مرد در دو پوستهی متفاوت، اما با باطنی مشابه: هر دو در نبود زنی که معنا میداد، در حال فروپاشیاند. جلال، تند و خشن؛ گلخانهای، آرام و مچاله. اما هردو گرفتار در بنبست هویتیاند، و شیرین، زنی که دیگر نیست، کلید رمزگشایی از وضعیت آنهاست. شیرین، اگرچه غایب، اما حضوری قوی دارد؛ زنی که از قاب فیلم بیرون مانده، اما از تار و پود ذهن و زبان شخصیتها حذفناپذیر است. فیلم بهجای آنکه ما را با داستانی روشن از گذشتهی او مواجه کند، با سایههای او، با اثرات او، با ردپاهایش حرف میزند. و شاید بههمین دلیل، هر مردی که با او در ارتباط بوده، بعد از او، بیریشه و سرگردان است. در نهایت، “قصر شیرین” روایتیست از مردانی که در غیاب یک زن، نمیدانند چگونه خود را تعریف کنند. شیرینی که مرده، تنها یک زن نیست؛ استعارهایست از معنا، حضور، هویت، و نوری که حالا خاموش است. و این مردها، چه جلال، چه گلخانهای، هنوز در تاریکیاند.
ارسال دیدگاه