درس فیلمسازی دیوید لینچ
دیوید لینچ یک هنرمند اصیل و بیبدیل بود؛ آنقدر منحصربهفرد که مجبور شدیم واژهی تازهای برای توصیف آثارش اختراع کنیم: «لینچی». اینکه همه ما بهمحض شنیدن این واژه تصویری مشخص در ذهنمان نقش میبندد، نشاندهندهی قدرت سبک و نگاه اوست که در هر قاب از فیلمهایش با وحدت فرم و محتوا نمایان میشد. در حالی که استعدادش بیهمتا بود، اما این ویژگی یگانه چیزی نبود که تصادفی به دست آمده باشد؛ بلکه لینچ آن را از طریق فرایند خلاقهاش پرورش داده و از آن محافظت کرده بود.
دین هارلی، صدابردار و همکار دیرینه لینچ، در پادکست Filmmaker Toolkit در ایندیوایر گفت:« او شگفتزده از همهچیز بود. غرق میشد در خودِ عملِ کشف و تجربه و اکتشاف. عاشق این بود که وارد زمینبازیِ تجربهگرایی شود، چون جرقهی احساسیای که در حین کشف چیزی ایجاد میشود، برایش همان چاشنی جادویی آغاز کار بود. انگار با سنگ چخماق جرقه میزد و منتظر بود شعلهای روشن شود. او همیشه در حال همین کار بود.»
او گفت: «او میتوانست ساعتها تو همان حالت بماند. "پایین آوردن فشارسنج" یعنی بردن آگاهی و توجه به سطحی زیراتمی که بیشتر آدما اصلاً در آن فرکانس نیستند. یکی از نقلقولهای موردعلاقهاش این بود: هر جا توجه بره، همونجا زنده میشه.»
چیزی که هارلی از آن به عنوان «پایین آوردن فشارسنج» یاد میکند، در واقع نوعی اکتشاف آزادانه بدون هدف مشخص بود. مثلاً صدای خراش ممکن بود تبدیل شود به یک قطعه موسیقی، پایه احساسی یک صحنه در Twin Peaks یا حتی ایدهای برای ویترین یک مغازه. هرچه بیشتر در آن «منطقه» باقی میماند، احتمال کشف و خلق بیشتر میشد.
هارلی گفت: «این نوع نگاه با ذرهبین، از همون چیزهایی است که باعث میشود ما مجذوب بعضی فیلمسازها بشیم. اونها چیزهایی رو بزرگنمایی میکنند که بقیه فقط از روی آن رد میشوند. وقتی نگاهشون رو متمرکز میکنند، میفهمیم آن موضوع ساده چه عمق حیرتانگیزی داشته.»
فهرست بهترین فیلم های دیوید لینچ
هارلی به مدت ۱۴ سال از نزدیک شاهد این فرآیند خلاقانه بود؛ او روزانه با خالق Twin Peaks در استودیوی لینچ در تپههای هالیوود کار میکرد.فضای خلاقه
لینچ مجموعهای متشکل از سه خانه در تپههای هالیوود داشت. یکی از این خانهها در فیلم Lost Highway دیده شد، پیش از آنکه تبدیل به استودیوی صدابرداری شود و لینچ بیشتر ساعات بیداریاش را آنجا بگذراند. هارلی ابتدا به عنوان مهندس صدا استخدام شده بود، اما خیلی زود فهمید نقشاش بسیار گستردهتر از این حرفهاست. او به صدابردار همهکاره لینچ تبدیل شد: ضبط، میکس، نواختن سازها، بایگانی، نظارت بر پستولید، و حتی یافتن سازها یا ابزارهای خاص تولید صدا. هارلی درباره آن فضا گفت:«استودیو کاملاً منحصربهفرد بود. به اندازهی یک استودیوی تجاری حرفهای روی آن هزینه شده بود، اما همهچیز سفارشی بود.» او توصیف میکند که چگونه استودیو ادامه منطقی آثار هنری لینچ بود. لینچ که نقاش، موسیقیدان و فیلمساز بود، هر اینچ فضا را خودش طراحی کرده بود، از بافت دیوارها گرفته تا مبلمانی که خودش با دست ساخته بود. هارلی گفت:«او کل زندگیاش را همینطوری طراحی میکرد. همهچیز را تا کوچکترین جزئیات میساخت. واقعاً سبک زندگیاش را شخصاً طراحی و مدیریت میکرد: جایی که زندگی میکرد، جایی که کار میکرد، حتی مسیری که میرفت. بینظیر بود.»دنبال کردن احساس
برای لینچ، صدا و موسیقی «جرقهی احساسی» اصلی بسیاری از آثارش بودند. هارلی میگوید: «صدا چیزی کاملاً منحصربهفرد است. صدا و موسیقی، این لرزشهایی که در بازه خاصی از فرکانسها اتفاق میافتند، تأثیری خاص روی ما انسانها دارند. اینها حامل احساساتاند. وقتی مغزی مثل دیوید لینچ تا این حد به یادگیری احساسی حساس و متصل باشد، آن جرقه برایش جذاب میشود، و میخواهد هرطور شده آن مسیر را دنبال کند.» لینچ خودش تعریف کرده بود که اولین بار چطور به فیلمسازی الهام یافت. زمانی که در آکادمی هنرهای زیبای پنسیلوانیا درس میخواند، مشغول کشیدن تابلوی زنی در باغی در شب بود که ناگهان صدای باد را شنید و دید رنگ سبز باغ در تصویر شروع به حرکت کرد. همان لحظه تابلو در ذهنش به تصویری متحرک بدل شد. برای لینچ، چیزی غیرروایی مثل صدای باد، جرقهای بود برای کشف مدیومی جدید. هارلی میگوید هر روز شاهد تکرار این اتفاق در زندگی لینچ بود و معتقد است همین «احساسمحوری» نقطهی اتصال لینچ به سایر فیلمسازان بزرگ است. او میگوید: «بهنظرم فیلمسازان بزرگی که میشناسیم، کسانیاند که استاد طراحی احساساند؛ و میدانند چطور آن احساس را برای مخاطب مهندسی کنند.»پایین آوردن فشارسنج
درست مانند بادی که در تابلوی نقاشیاش شنیده بود، لینچ اغلب با چیزهایی ظاهراً بیاهمیت مجذوب میشد. هارلی میگوید لینچ بعضیوقتها شیفتهی صدایی میشد که از خراشیدن صندلی موردعلاقهاش در استودیو تولید میکرد! «خندهدار است. وقتی به آن ضبطها گوش میدهم، همهشان شبیه به هم هستند. ولی او با ذوق بچهگانهای شروع میکرد به خراش دادن یک ریتم و با هیجان میگفت: گوش کن دین… گوش کن دین! انگار بار اولشه! یادش رفته دفعه قبل این صدا رو گرفته. ولی هر بار ذوقزده میشد.» هارلی میگوید شاید اولش با خود میگفته «این صدا رو داریم دیگه»، اما بعداً فهمید این لحظهها کلید خلاقیت لینچاند.
او گفت: «او میتوانست ساعتها تو همان حالت بماند. "پایین آوردن فشارسنج" یعنی بردن آگاهی و توجه به سطحی زیراتمی که بیشتر آدما اصلاً در آن فرکانس نیستند. یکی از نقلقولهای موردعلاقهاش این بود: هر جا توجه بره، همونجا زنده میشه.»
چیزی که هارلی از آن به عنوان «پایین آوردن فشارسنج» یاد میکند، در واقع نوعی اکتشاف آزادانه بدون هدف مشخص بود. مثلاً صدای خراش ممکن بود تبدیل شود به یک قطعه موسیقی، پایه احساسی یک صحنه در Twin Peaks یا حتی ایدهای برای ویترین یک مغازه. هرچه بیشتر در آن «منطقه» باقی میماند، احتمال کشف و خلق بیشتر میشد.
هارلی گفت: «این نوع نگاه با ذرهبین، از همون چیزهایی است که باعث میشود ما مجذوب بعضی فیلمسازها بشیم. اونها چیزهایی رو بزرگنمایی میکنند که بقیه فقط از روی آن رد میشوند. وقتی نگاهشون رو متمرکز میکنند، میفهمیم آن موضوع ساده چه عمق حیرتانگیزی داشته.»
دیدگاهها
ارسال دیدگاه