زخم کاری روایت یک فروپاشی اجتماعی است
سریال زخم کاری در زیرمتن خود تلاش کرده تا فساد اقتصادی و پیامدهای آن را در مناسبات آدم ها در دل قصه و به واسطه رقابت ها و زد و بندهای که در هلدینگ های اقتصادی صورت می گیرد و دامنه آن تا ناهنجاری های غیراخلاقی و رفتارهای غیر انسانی می رسد در درون قصه خود بازنمایی کند. به همین دلیل با دکتر غلامرضا حداد دکترای روابط بین الملل، استادیار و مدیر گروه اقتصاد سیاسی و سیاستگذاری دانشگاه علامه طباطبائی در این باره گفتوگو کردیم که میخوانید.
- فارغ از سویه های دراماتیک سریال زخم کاری، در زیر متن قصه مسئله فساد اقتصادی و تاثیر آن بر جامعه و اخلاق اجتماعی هم بازنمایی می شود. به نظر شما چقدر این موضوع اهمیت دارد و ظرفیت درام و اساسا هنر برای آسیب شناسی اخلاقی جامعه و میزان تاثیرگذاری آن چقدر است؟
غلامرضا حداد استاد دانشگاه: راستش من زیر متن قصه سریال زخم کاری را بیش از فساد اقتصادی، روایت یک فروپاشی اجتماعی می بینم که فساد اقتصادی تنها یک ضلع آن است. البته در رابطه با اینکه سریال تا چه اندازه در این روایت موفق بوده است یا اینکه اساسا این موضوع و دغدغه اش بوده یا نه فعلا بحثی نمی کنم اما گمان می کنم اگر نقطۀ آغاز گفتگو را در مفهوم فروپاشی اجتماعی جانمایی کنیم شاید بتوانیم به تصویر جامع تری برسیم. فروپاشی اجتماعی به معنای بی اعتبار شدن ساختارهای نهادی است که یک نظم اجتماعی را معنادار و مستقر می کنند و فساد در حوزه های مختلف اجتماعی از جمله فساد اقتصادی نمود و نشانه ای از این بی اعتباری ساختاری و فروپاشی اجتماعی است. بگذارید برای پاسخ به این سوال و باقی سوالات، اول یک چارچوب مفهومی ارائه کنم که در درون و از طریق آن روایتمان را معنادار کنیم. فساد به چه معناست؟ شاید در تعابیر عام فساد یعنی انحراف از وضعیت ایده آل و در تعابیر کاربردی تر فساد به معنای به دست آوردن چیزی بر خلاف قواعد معتبر و قوانین مستقر و به شکلی پنهانی باشد. به عبارت دیگر فساد به معنای به دست آوردن منابع خارج از قواعدی است که یک ساختار نهادی بر اساس آن شکل گرفته است. زیست اجتماعی انسان در درون ساختارهای نهادی شکل می گیرد. این ساختارهای نهادی هیچ حقیقت مطلقی را بیرون از خود نمایندگی نمی کنند بلکه صرفا برساخته هایی هستند که در تخیل مشترک انسان ها موجودیت می یابند. یعنی این ساختارهای نهادی مبتنی بر حقیقت شکل نمی گیرند بلکه خود برسازندۀ حقایق هستند. اینکه چه چیزی معنادار است و چه چیزی نیست و چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست در درون این ساختارهای نهادی تعیین می شود و نه بیرون از آن. برای همین هم حقایق و همینطور معیارهای اخلاقی در ساختارهای نهادی مختلف، متفاوتند.
هر ساختار نهادی در بردارندۀ قواعد (Rules) و هنجارهایی (Norms) است که تعیین کنندۀ رفتارهای معنادار و درست هستند و بایدها و نبایدهایی را تعریف می کنند. قواعد دو دسته هستند یکی قواعد تاسیسی که حقایق بنیادین را تعریف می کنند و قواعد تنظیمی که در راستای قواعد تاسیسی بایدها و نبایدها را مشخص می کنند. قوانین به نوعی انعکاس حقوقیِ قواعد تنظیمی محسوب می شوند. این قواعد هستند که به بازیگران اجتماعی امکان دسترسی به منابع را می دهند و این منابع می توانند از جنس تخصیصی باشند که ناظر بر امکانات مادی هستند و همچنین از جنس منابع اقتداری که ناظر بر منزلت و جایگاه اجتماعی. ببینید مثلا این عبارت که «حکومت از آن خداوند است» یک قاعدۀ تاسیسی است که ساختاری را نهادی را مبتنی بر حقیقت پنداشتن آن شکل می دهد. قواعد تنظیمی ذیل آن بایدها و نبایدهایی را تعریف می کند که روحانیت مذهبی به عنوان یک بازیگر اجتماعی با کاربست درست آنها می تواند سهم بیشتری از منابع مادی و منزلتی را به خود اختصاص دهد. یعنی این قواعد هستند که تعریف می کنند چه چیزی حق است و چه چیزی نا حق و در چنین ساختار نهادی بیشترین سهم از منابع در سلسله مراتب تبعیض آمیز توزیع مثلا به روحانیت مذهبی مشروعیت می یابد. حالا تصور کنید اگر این عبارت که «حکومت از آن جمهور مردمان است» یک قاعدۀ تاسیسی باشد آن گاه شیوۀ توزیع منابع کاملا متفاوت خواهد بود و درست و غلط نیز مصادیق متفاوتی خواهد یافت. رعایت و پذیرش قواعد تنظیمی منجر به دسترسی مشروع به منابع می شود اما نقض آنها مستوجب تنبیه و محدودیت در دسترسی. اینجا جایگاه هنجار نیز مطرح می شود. هنجارها خوب و بدی را تعریف می کنند که صرفا مقبولیت را نمایندگی می کند و عدم رعایت آنها نقش مستقیمی در دسترسی به منابع اجتماعی ندارد. اخلاق ذیل این هنجارها تعریف می شود و بر این اساس هر ساختار نهادی استانداردهای اخلاقی خود را نیز داراست. اگر بازیگر اجتماعی هنجارها را نقض کند صرفا بی اخلاقی کرده است اما اگر قواعد را نقض کند مستوجب تنبیه و مجازات شناخته می شود. در درون این چارچوب مفهومی، فساد ناظر بر موقعیتی است که در آن بازیگر اجتماعی با سوء استفاده از منابع اقتداری که قواعد در اختیارش قرار داده به منابعی تخصیصی یا اقتداری بر خلاف قواعد دست می یابد. بنابر این فساد امری فراتر از مقولۀ اخلاق فردی یا اجتماعی است اگر چه وجود هنجارهای اخلاقی می تواند تا حدودی بازدارنده باشد. فساد را نمی توان صرفا به نقض هنجارهای اخلاقی تقلیل داد.
فساد اقتصادی در ساختارهای نهادی مختلف مصادیق متفاوتی دارد. مثلا در یک ساختار نهادی برده داری، اینکه یک برده دارای حق مالکیت باشد مصداق فساد است یا در یک ساختار نهادی فئودالی اینکه تنها پسر ارشد حق مالکیت ارباب را به ارث ببرد عین عدالت است؛ در یک ساختار نهادی کمونیستی اساسا هر نوع مالکیت نابرابر خلاف قواعد است و اگر دولتمردی از جایگاه خود سوء استفاده کرده و سهم بیشتری از منابع مادی به خود اختصاص دهد مصداق فساد است؛ اما در یک ساختار نهادی لیبرالی مالکیت حقی بنیادین است و نقض حقوق مالکیت توسط اصحاب دولت ناهنجاری است و رسیدن به منابعی خارج از قواعد تنظیمی که رقابت بازاری را تعریف می کنند می تواند مصداق فساد باشد.
ببینید تعریف عدالت، حق، خیر اخلاقی و فساد در ساختارهای نهادی مختلف کاملا متفاوت هستند در عین اینکه هیچکدام هم حقیقتی بیرون از ساختار نهادی خود را نمایندگی نمی کنند. وقتی بازیگران اجتماعی قواعدی را به عنوان حقایق باور کردند آنگاه تحقق آنها را عین عدالت و خیر اخلاقی قلمداد می کنند و اگر به آن قواعد بی اعتماد و بی باور شوند آنگاه توزیع منابع را ناعادلانه و آنچه در جریان است را غیر اخلاقی می پندارند. فساد نشانۀ آن است که متنعمان و بهره مندان یک سلسله مراتب توزیع منابع به قواعد و هنجارهای ساختار نهادی خود خیانت می کنند پس نمی توان از فرودستان و آنانی که جایگاه پایین تری در این سلسله مراتب دارند توقع داشت به آن باورمند بمانند و این یعنی آغاز فروپاشی اجتماعی. فساد مثل موریانه ستون های یک ساختار نهادی را پنهانی جویده و سست می کند تا جاییکه تنها از آن صورتی ظاهری باقی می گذارد که لرزان است و عاقبت فرو خواهد ریخت.
غلامرضا حداد استاد دانشگاه: من زیر متن قصه سریال زخم کاری را بیش از فساد اقتصادی، روایت یک فروپاشی اجتماعی می بینم که فساد اقتصادی تنها یک ضلع آن است. البته در رابطه با اینکه سریال تا چه اندازه در این روایت موفق بوده است یا اینکه اساسا این موضوع و دغدغه اش بوده یا نه فعلا بحثی نمی کنم اما گمان می کنم اگر نقطۀ آغاز گفتگو را در مفهوم فروپاشی اجتماعی جانمایی کنیمدر سیاستگذاری عمومی که از علاقمندی های من است یک منطق بنیادین بر همین اساس مطرح است: اینکه سیاست عمومی می بایست به نحوی تدبیر شود که بازیگران اجتماعی مطمئن باشند رعایت قواعد و هنجارها منفعت بیشتر و هزینۀ کمتری برای آنها در دسترسی به اهدافشان به دنبال دارد تا تخطی از آنها. تنها در این صورت است که یک نظم اجتماعی می تواند حول ارزش های بنیادین خود انسجام یافته و دوام داشته باشد. اگر بازیگران اجتماعی به این نتیجه برسند که تخطی از قواعد و هنجارها برای آنان سودمندتر است بدون شک هیچ استاندارد اخلاقی نمی تواند مانع نفع طلبی فردی آنان شود. فساد سیستماتیک وضعیتی است که در آن بازیگران به شکل عمومی منافع تخطی از قواعد و هنجارها را بیشتر از رعایت آنها ارزیابی می کنند. تصور کنید یک فرد در بدنۀ بوروکراتیک کشور محاسبه می کند که اگر حقوق تمام عمر خود را پس انداز کند نمی تواند یک آپارتمان در تهران با آن بخرد اما کافی است از جایگاه خود سوء استفاده کرده و تسهیل گر یک اختلاس کوچک باشد تا برای تمامی عمر، رفاه خود را تضمین کند و در مقابل، راهکارهای متعددی را نیز برای فرار از مجازات در دسترس ببیند، از منظر منطق اقتصادی بدون تردید فساد را انتخاب خواهد کرد. این را می توانید در تمامی حوزه های دیگر گسترش دهید تا ببینید که وضعیتی حاکم است. وضعیتی که در آن بازیگران اجتماعی برای کسب منافع بیشتر از طریق زیر پا گذاشتن قواعد با یکدیگر رقابت می کنند. آنچه رفتار بازیگر اجتماعی را در درون ساختارهای نهادی شکل می دهد دو فرایند است: یکی جامعه پذیری و دیگری رقابت. قواعد در ساختارهای نهادی که مشخصا مدون و مصرح نمی شوند بلکه بازیگر اجتماعی در تجربۀ کنش های خود آنها را کشف می کند. از طریق جامعه پذیری بازیگر درک می کند چه رفتارهایی به پاداش می رسند و چه رفتارهایی به محرومیت و سعی می کند برای بهینه سازی دستاوردهایش از آنها درس بگیرد. همچنین در دسترسی به منابع، کنش سایرین نیز برای او تعریف الگو می کند چون بازیگر در رقابت با دیگر بازیگران برای بهینه سازی دستاوردهایش قرار دارد پس نظاره می کند که دیگران چه می کنند و چه اهدافی را دنبال می کنند تا او نیز چنین کند. در واقع قواعد بازی را دیگران تعریف می کنند؛ اگر آنان اولویت را به ثروت می دهند و برای کسب آن هنجارهای اخلاقی را نادیده می گیرند مبتنی بر منطق رقابت شما نیز چنین خواهید کرد. حالا اگر یک ساختار نهادی دچار فساد سیستماتیک شده باشد این دو فرایند به گونه ای عمل می کنند که فساد تعمیق و تداوم یابد. ساده است؛ شما به عنوان یک بازیگر اجتماعی می بینید اگر بر اساس آنچه قواعد و هنجارهای یک ساختار مدعی آن هستند عمل کنید بازنده خواهید بود اما کسانی که بر خلاف آن قواعد عمل کرده اند برنده بوده اند و آسیبی نیز متوجه شان نشده است پس به شکل طبیعی شما هم به خیل فاسدین می پیوندید. این همان وضعیتی است که به تو خالی و پوچ شدن هنجارهای اخلاقی می انجامد و اخلاق صرفا به یک پوستۀ ظاهری تقلیل می یابد و کارکردش خلاصه می شود در ظاهرسازی؛ چرا که ارزش هایی که در عمل راهنمای کنش بازیگر است درست در نقطۀ مقابل ارزش های اخلاقی شکل گرفته است. هنر نقشی اساسی در افشا و نقد روندهای مستقر اجتماعی دارد. بازیگران در درون روندهای اجتماعی اسیر قواعدی هستند که آنها را بدیهی و طبیعی می انگارند اما روایت انتقادی هنر این روندها را از بیرون به نمایش می گذارد، کژی های آنرا افشا و آشکار می کند و تجربه های دیگرانی را در این روندها خرد می شوند را به مخاطب منتقل می نماید. یک درام اجتماعیِ انتقادی می تواند هم ذات پنداری با فرودستان و حاشیه ای شدگان را ممکن نماید و مبنای اخلاق لیبرالی را با تحریک عواطف انسانی تبیین نماید. اینکه «آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران نیز نپسند» همان مبنای اخلاق لیبرالی است که با تحریک هم ذات پنداری میسر می گردد. افراد وقتی درگیر روندهای فسادآلود اجتماعی هستند برای کنش های خود توجیهاتی دارند و وضعیتی که در آن زیست می کنند را مشروع، بدیهی و طبیعی می انگارند اما روایت هنری از آنچه این روندها بر سر دیگران می آورد بدیهی زدایی می کند و آنگاه آنان با چهره های واقعی و کریه خود روبرو می شوند. «جان رالز» تعبیر جالبی دارد در باب بایسته های اخلاقی سیاستگذاری تحت عنوان «پردۀ بی خبری». یعنی وضعیت آرمانی سیاستگذاری آن است که سیاستگذار در پشت پردۀ بی خبری بی آنکه بداند به چه طبقه، نژاد، جنسیت یا قشری متعلق است تصمیم بگیرد تا وقتی از پشت پردۀ بی خبری بیرون آمد و فهمید به کدام یک متعلق است احساس تبعیض و مظلومیت نداشته باشد. این یعنی همان مبنای اخلاق لیبرالی؛ خب روایت هنری می تواند چنین فضایی را ترسیم کند؛ به سیاستگذار و همچنین بازیگر اجتماعی فرادست نشان دهد که چه بر سر دیگران در این سلسله مراتب توزیع تبعیض آمیز منابع می آید. اقتصاد مهمترین بعد از حیات اجتماعی انسان است و این بُعد در دوران مدرن اهمیت بیشتر و فزاینده ای یافته است. اما حیات اجتماعی انسان عرصه های دیگری نیز دارد که باید قوام و دوام یابند. فساد به تهاجم اقتصاد به سایر عرصه های زیست انسانی دامن می زند. اینکه انسان توانسته است با قابل مبادله کردن و کالایی کردن همه چیز به رفاه و توسعه دست یابد امری مبارک و قابل تحسین است؛ اما رقابت فسادآلود برای کسب ثروت بیشتر که قواعد و هنجارهای نهادی در یک اقتصاد آزاد را نقض می کند همه چیز را قابل مبادله می کند؛ همه چیز برای فروش می شود؛ همۀ ارزش های دیگری که قوام و دوام یک جامعه به آن وابسته است نیز تبدیل به کالا می شوند. دیگر وفاداری، عشق، وابستگی عاطفی و حتی حمایت های خانوادگی نیز قربانی کالایی شدن می شوند؛ همۀ آنها را می توان با پول خرید یا برای پول فروخت؛ و این وضعیتی است که فساد سیستماتیک بر سر جامعه می آورد.
- زخم کاری چقدر توانسته فساد اقتصادی در جامعه ما را به واسطه داستان یا شیوه روایت خود به تصویر بکشد؟
غلامرضا حداد استاد دانشگاه: به گمانم نقطه ضعف بزرگ قصه شخصیت دستمالچی بود. او هست اما نیست. هست برای اینکه اینطور نمایش داده شود که مملکت همچین هم بی صاحب نیست که اینطور آدم ها همدیگر را بدرند و آب از آب تکان نخورد. دستمالچی نظاره می کند و انگار همه چیز تحت کنترل و نظارت او پیش می رود اما در عین حال نیست؛ چون آدم ها در طول قصه همچنان در حال دریدن و خوردن و بردن هستندماشین مدل بالا و خانه های لوکس و سایر استلزاماتی که تمایز و برتری اقتصادی را بازنمائی می کنند محرک اصلی شخصیت ها در داستان هستند به ویژه در فصل یک، این امر در روابط سمیرا و مالک با خاندان ریزآبادی بسیار برجسته است؛ میل به کنده شدن از فرودستی و رسیدن به جایگاه فرادستی. کمابیش در فصل دو و سه قدری داستان به اقتصاد سیاسیِ حاکم در ایران نزدیک شد اما در سطحی محافظه کارانه باقی ماند. انگار سازندگان قصد داشتند تنی به آب بزنند اما خیس نشوند. ابهام در روابط طلوعی با وزارت خانه و مدیران آن به نوعی نشان از این محافظه کاری دارد. به هر حال اگر فسادی از نوع توزیع رانت از منابع عمومی در کار باشد قاعدتاً می بایست کارگزارانی دولتی در آن دست داشته باشند اما سازندگان به هیچ وجه به این موضوع نزدیک نشدند. این در حالی است که فضای رسانه های رسمی و غیررسمی ایران مملو از اخبار مربوط به اختلاس و ارتشاء و انواع فساد دیگر است. اما هنوز این وضعیت به تمامی در روایت های هنری بازنمایی نشده است و این به نظر من ضعف بزرگی است که البته فضای سانسور در آن بی تاثیر نیست. اگرچه من تصور می کنم هنرمندان ما اغلب از ترس مرگ خودکشی می کنند و از پیش، حساسیت های حاکمیت را وزن کرده و مورد ملاحظه قرار می دهند. به گمانم نقطه ضعف بزرگ قصه شخصیت دستمالچی بود. او هست اما نیست. هست برای اینکه اینطور نمایش داده شود که مملکت همچین هم بی صاحب نیست که اینطور آدم ها همدیگر را بدرند و آب از آب تکان نخورد. دستمالچی نظاره می کند و انگار همه چیز تحت کنترل و نظارت او پیش می رود اما در عین حال نیست؛ چون آدم ها در طول قصه همچنان در حال دریدن و خوردن و بردن هستند و آب هم از آب تکان نمی خورد.
- در یکی از قسمت های سریال سمیرا به مالک می گوید هدف مشترک مهمتر از علائق مشترک و عشق است. به نظر می رسد این بازتولید یک روحیه کاسب کارانه و تجاری در قلمرو عاطفی باشد. به نظرتان بسط این روحیه در جامعه و روابط انسانی چه پیامدهایی می تواند داشته باشد؟
- با ارجاع به کلیت سریال زخم کاری، فساد اقتصادی چقدر متاثر از اخلاق فردی است و چقدر تحت تاثیر اخلاق و مناسبات اجتماعی دارد؟ به عبارت دیگر آن را بیشتر از حیث ساختاری تحلیل کرد یا عاملیت فردی و اخلاقی؟
ر
رضا صائمی
— بابل
متولد ۱۳۵۵ | بابل نویسنده، عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران او از سال ۱۳۸۲ به عنوان منتقد سینما در روزنامههای شرق، جامجم، ایران، اعتماد، هممیهن، همشهری و اطلاعات همکاری کرد و از سال ۱۳۸۵ در مجله فیلم، خبرآنلاین، سینما سینما، سروش، هنر و تجربه و... نوشته است. صائمی هماکنون عضو هیت مدیره انجمن منتقدان سینمایی است.
دیدگاهها (1)
تحلیل جامعه شناختی و روانشناسی فیلم ها و سریال ها خیلی عالی و مفیده لطفا بیشتر از این تحلیل ها تهیه کنید
ارسال دیدگاه